دریا همیشه برای «آوا» نماد رهایی بود. یک روز گرم تابستانی، وقتی دلش از شلوغی و قضاوتهای دنیا گرفته بود، به یک ساحل بکر و خالی رفت. لباسهایش را یکییکی درآورد، روی صخرهها گذاشت و تن به آب خنک دریا سپرد. احساس غریبی داشت؛ آب دریا گویی با سلولهای بدنش همخوانی عجیبی داشت. آوا شروع کرد به شنا کردن به سمت عمق. هر چه جلوتر میرفت، آب لذتبخشتر میشد. اما چیزی که آوا متوجهش نبود، جادوی کهن این اقیانوس بود. بدن او با هر موجی که به تنش میخورد، شروع به رشد کرد. سلولهایش منبسط میشدند و قدش بلند و بلندتر میشد. اما چون در میان بیکرانگی دریا شنا میکرد و هیچ معیار یا ساختمان و قایقی دور و برش نبود، اصلاً متوجه این تغییر نشد. برای اینکه بدنش از مرز آب بیرون نزند و سرما نخورد، ناخودآگاه بیشتر و بیشتر به اعماق و جاهای دوردست رفت؛ به طوری که فقط سر و شانههایش بیرون از آب بود. او حالا به یک غول پیکر و عظیمالجثه تبدیل شده بود، اما خودش فکر میکرد هنوز همان آوای همیشگی است و فقط دریا بسیار عمیقتر شده است. روزها یا شاید ماهها گذشت. یک روز، زن دیگری به نام «سارا» که با قایق تفریحیاش به دل دریا زده بود، به همان حوالی رسید. آوا که مدتی بود انسانی ندیده بود، با کنجکاوی به قایق نزدیک شد. برای آوا، آن قایق بزرگ حالا شبیه به یک اسباببازی بسیار کوچک چوبی شده بود. آوا دست غولپیکرش را زیر قایق برد و به آرامی آن را بالا آورد. سارا که از وحشت زبانش بند آمده بود، ناگهان خود را روی کف دست پهناور و گرم یک زن غولپیکر دید که برهنه از میان آبها سر برآورده بود. آوا با چشمهایی به درشتی خورشید، با لحنی کاملاً صمیمی و ساده به سارا نگاه کرد، لبخندی زد و با صدایی که مثل غرش ملایم رعد و برق در پهنه See more